«خلا امنیت روانی »
)
دنياي خبر و رسانه هر روزش يك تجربه جديد است و هر لحظهاش يك فرصت تازه . فقط بستگي داره زاويه نگاهت رو چگونه تنظيم كني تا آنچه را مي بيني با آنچه كه مي انديشي به تجربهاي ماندگار تبديل کنی و حتی بدترین شرایط رو یک فرصت برای تجربه کردن بدانی و اين كوله بار تجربه رو براي روز مبادا سنگين و رنگين كني.
قطعاً بازداشت ساعت 2 بامداد آن هم در سردترين روزهاي زمستاني كه بارش برف همه رو غافلگير كرده اصلاً تجربه شيريني نيست. خصوصاً آنكه دستگيري شماهيچ دليل منطقي نداشته باشه. يعني نه احضاريه اي، نه اخطاريهاي نه تذكريهاي! يه دفعه ميان ميبرندت. البته با ادب و احترام.
«ببخشيد مي تونم كارتتون رو ببينيم؟ بله اقاي ... خوب من حكم دارم و شما بازداشتيد؟ براي چي شو بعداً به شما مي گم. ببخشيد مامورم و معذور اگر لطف كنيد موبايل را تحويل بديد و ما را همراهي كنيد ممنون مي شم.»
اين شروع ماجرا بود اما نكته جالب اول اينكه ما نمي دونستيم كدام ارگان عامل بازداشت بوده. چون بازداشت كنندگان صرفاً با معرفي خود به نام مامور نيروي انتظامي به ما مراجعه كردن براي همين يكي مي گفت حفاظت اطلاعات قوه قضاييه، يكي مي گفت پليس امنيت و ديگري مي گفت حفا ناجا.
به هر حال ما رو يكي گرفت( احتمالاً پليس امنيت) و در بازداشتگاهی كه مسئولانش مي گفتند شما اينجا مهمان هستيد و پرونده شما دست ما نيست دو شب مهمان ماندیم!
از باز پرس ها و اينكه بحث پيگيري پرونده چگونه بود بگذريم شايد هم در جاي ديگر و زمان ديگري بنويسم.
اما چرا اين چند سطر را نوشتم دليلش هم اتاق شدن با دوستان جديد بود. فكر شو بكنيد شما رو محترمانه بازداشت كنند و به عنوان روزنامه نگار با افرادي هم اتاق بشيد كه یا مست هستند يا به اتهام دزدي يا مساله ديگري دستگير شدهاند. به هر حال شايد سخت باشه اما وقتی ارتباطی با بیرون نداری و نمی تونی کاری بکنی تنها چاره اینکه زمان در حال گذارو یه فرصت قلمداد کنی . فرصتي براي گپ زدن با آدمهايي از قشرهاي مختلف اجتماع.خصوصا اینکه همراهت ، هم جرمت یا هرچیز دیگه ایکه اسمشو بزارید یه آدم خوش خواب باشه که انگار یه چند سالی دنبال فرصتی برا بازداشت شدن می گشته تا کمبود خوابشو جبران کنه.میثم زمان آبادی که یا باهم در حال بازجویی و پی گیری پرونده بودیم و یا اینکه کت خاکستری نوشو که تازه هم خریده بود تا می کرد می گذاشت زیر سرش و هنوز سر مبارک زیر سری و لمس نکرده بود صدای خر و پوفش هوا بود و شده بود صدای آشنای راه شب برای اون هاییکه تو بازداشتگاه 2در3 متری نشسته بودند.
جالب بود يك گروه سه چهار نفره بودن كه به جرم مشروب خوري بازداشت شده بودند و با اينكه چند ساعتي از بازداشتشون مي گذشت هنوز آثار مصرف الكل در سكناتشون مشخص بود.
اونها كه در يك مجلس خودماني بساط نوش راه انداخته بودند در خيابان با چند مزاحم! درگير مي شن و براي رفع مزاحمت به 110 زنگ مي زنن و زمانيكه پليس خود اون ها را دستيگر مي كنه! دوستان تازه متوجه می شنکه چه اشتباهی مرتکب شدن؟؟!!!البته بعد ازگذشت چند ساعت هنوز هم نمي تونستن دقیق تحليل كنند چرابه رغم شاكي بودن بازداشت شده اند. يعني اونقدر نوش جان فرموده بودند كه فراموش كرده بودن به دليل عربده كشي كه براه انداختن نبايد خودشون به مامور زنگ مي زدن .با این حال اين ها با كلاس هاي بازداشت گاه بودن.
در كنار اين ها جواني بلند قامت و با اندامي تنومند بود از خانواده اي نسبتاً كم بضاعت .
او به اتهام فروش كراك، دزديدن يك سگ! و ضرب و جرح چند افغاني دستگير شده بود.تیپ رفتاریش end کاراکتر بچه هاي خلاف جنوب شهر تو فیلم ها بود.فيلم كه چه عرض كنم يك سريال 90 قسمتي قابل تكرار.
در عرض سيم ثانيه 30 نفرو در جا سركار مي گذاشت. استاد هر نوع بازی قمار با حداقل امكانات و مهارت ويژه بود. او سابقه دار بود و البته متولد 1365 . شايد كمتر كسي با ورش مي شد، به چهره اش نمي خورد كه كمتر از 28 يا 29 سال سن داشته باشد.
رفيق هم كاسه اش جواني بود با ويژگي هاي كاملاً متفاوت اما رگه هاي مشتركي ازخلاف. جواني كه اعتياد داشت البته به حشيش از خانوادهاي مرفه و نسبتا سرمايه دار كه به جرم ارتباط با يك زن شوهردار (البته با كمال معذرت) بازداشت شده بود. او كه نه غم نان داشت و نه غم جان آنقدر به قول خودش سيگاری كشيده بود كه مخي براي فكر كردن نداشت و از همین رو به مصطفی مخ... که ما اسمشو می زاریم مخ تعطیل معروف بود. به قول جعفر فس سو اونقدر مخ داداشمون چت می زد که حتي نمي توانست تصور کنه آخر کار پرونده اش به کجا ختم خواهد شد.بحث داغ اين دوستان گرام در اکثر مواقع انواع مواد مخدر بود. كراك و شيشه و ... از حجم و رنگ و وزن گرفته تا فوايد و مضرات آن.
از فواید این کنفرانس های علمی پژوهشی که ظاهرا برای دوستان تجربه عملی هم به همراه داشت این بود که ما تازه فهميدیم به قول اين دوستان كراك چگونه انسان را بيچاره مي كند.
به قول هم بازداشتيان كارشناس ما اثر كراك بر اندام انسان به گونه اي است كه ظرف كمتر از دو ماه مرگ طرف حتمي است و با مرگ انسان اندام او كامل متلاشي مي شه و به ادعاي دوستان حتي غسالخانه هم حاضر به شستشوي او نمي شود!اون ها برای نمونه مثال هایی از بچه محل های خود هم می آوردند که کنار فلان خیابان رها شده بود و کسی جرات نمی کرد جسدشون رو تکون بده.
بگذريم.
فاصله اين دو دوست، فاصله زيادي بود اولي در فراق پدر و از نداري و فقر به خلاف کشیده شده بود و آن ديگري از دارايي زياد و ندانستن اينكه چگونه بايد زندگي كرد.
نمي خوام وارد بحث جامعه شناختي و ريشه يابي ها بشم. اما در جامعه جوان ما متاسفانه كم نيستند مانند مصطفي و جعفر كه در عین جوانی اسیر چنین روزگاری هستند. صحبت از يك نفر و دونفر و 10 يا 20 نفر نيست. صحبت از يك نسل است نسلی كه بايد نظام آموزشي ،سيستم اقتصادي و نهادهای مختلف کشورمان پاسخگوي آن ها باشد.
نظام آموزشي ازاين رو كه در ايجاد انگيزه ها و شكل دادن به آرمان ها وآرزوهای این نسل به شدت ضعیف عمل کرده و به جز ایجاد یک مانع فکری بزرگ به نام کنکور که مضرات فراوانی از جمله بیماری های روانی و تغییر رویکر مثبت انگیزشی از برنامه ریزی برای آینده و خلاقیت ذهنی به دغدغه ای به نام قبولی در ماراتن کنکور تبدیل شده به شدت ناموفق عمل كرده و نتوانسته است راه رشد و قوه خواستن را ايجاد كند .
در بحث اقتصاد نیز افزایش روزافزون فاصله طبقاتی تمام آرزوهای یک جوان را به باد می دهد و او را برای یافتن خواسته های خود به سمت توهمات سوق می دهد.
آنچه گفته شد به دو سال خدمت سربازی که یک جوان بی کار شکست خورده در کنکور مقابل خود می بیند اضافه کنید تا دلیل عدم وجود امنیت روانی و بی هویتی نسل جدید را دریابید.اینجاست که رابطه میان جعفر و مصطفی با تفاوت های طبقاتی که دارند معنا می یابد.رابطه معنی داری که حاصل عدم احساس امنیت روانی احساس شخصیت و تحلیل خود درون برای یک انسان کامل است.
ادامه دارد.....