
عقل، اخلاق و سياست سه موضوعي است كه ماهيت و ارتباط ميان آنها سالهاست ذهن فلاسفه و دانشمندان علوم انساني را به خود مشغول كرده است و چه بسا همين جستوجو و تفكر پايهگذار مكاتب مختلفي هم شده است. اگرچه در اين حوزه، عقلگرايي مترادف با ذهنگرايي، و نظريهپردازي در مقابل تجربهگرايي و سنتگرايي به كار ميرود اما در نگاه عامتر جامعه، عقلانيت بر مبناي اصول اخلاقي ارزشگذاري و معنا ميشود، بهخصوص آنكه قرار باشد عقلانيت را در جامعهاي ارزشي مورد بازبيني قرار دهيم. در اينجاست كه معناي عقلگرايي از نظريات ماكياولي يعني آغازگر علم سياست جديد و تعريفكننده فاصله ميان ابزار و هدف جدا ميشود و به جاي نفع صرف انسان، گروه، نژاد و... معياري ديگر بر مبناي متافيزيك، فراطبيعت و يا به تعبيري غير مادي، دين و مذهب تعريف ميشود. اگر عقلانيت بهدنبال منشأ سياست و مشروعيت حكومت بر پايه قرارداد اجتماعي و نياز انسان است، در بستر مقابل، مشروعيت حكومت بر پايه ارزش الهي- مردمي تعريف ميشود. در اين بستر نهتنها رابطه مردم با حكومت و حكومت با مردم كه رابطه حكومت و مردم با دين نيز تعريف ميشود، يعني برخلاف نظر هابز كه علت شكلگيري حكومت را ترس انسان از رقابت گرگگونه همنوعانش و تلاش براي انعقاد قرارداد با شخص ثالث (حاكم) بهمنظور تامين امنيت ميداند، بلکه منشأ اين نوع از حكومت خداوند و ارزشهاي الهي است. در اين ديدگاه ميان عقل و اخلاق رابطه استواري برقرار است و سياست با اين دو محور تعريف ميشود. در اين جامعه، عقلانيت سياسي به مفهوم رقابت براي كسب و حفظ قدرت به منظور تلاش براي گسترش ارزشها و خدمترساني به مخلوق خدا معنا ميشود و در حقيقت نفع فرد و جامعه را با هم در نظر ميگيرد.
در چنين فضايي است که گزارههاي اخلاق سياسي دين اسلام جايگاهي دوباره پيدا ميکند و ميتواند چارچوبهاي اخلاقي عقلانيت سياسي را هر چه بهتر تبيين کند. آموزههايي که در پس بيان نکتهاي کوتاه از مباني اخلاقي، نيمنگاهي به مصلحت و منفعت جامعه اسلامي دارد و هماهنگ با تربيت فردي، نگاهي به نربيت سياسي و اجتماعي انداخته است. پيامبر مكرم اسلام(ص) ميفرمايند: كسي كه فردي را در قومي به كار گيرد كه در ميان آن قوم كساني باشند كه خداوند از آنان راضيتر است پس به خداوند خيانت كرده است. امام صادق نيز در تاكيد بر كارآمدي و شايستگي مديران جامعه ميفرمايند: كسي كه مردم را به سوي خود بخواند در حالي كه داناتر از او در ميان مردم باشد بدعتگذار و گمراه است.
به راستي در چنين مكتبي، که رقابت صرفاً براي تقرب به خدا در جهت خدمت است، تخريب و تضعيف رقيب و قدرتطلبي چه مفهومي ميتواند داشته باشد و اقدامات اينچنيني چگونه ميتواند تعبير شود؟